به نظرم اگر کسی باب 542 فتوحات مکیه را درست درک کند، می فهمد علم چیست؟ علمِ انسان در عرفان ابن عربی، همانطور که در حاشیه این وبلاگ نوشتم، علمِ به عدم است یعنی به بیان ساده کسی متوقع نباشد که علم مشت پُرکن است. به نظر او در این باب، علم یا نظری فکری است - فلسفه نهایت آن است- و یا علمِ باللهِ اهل الله است.
دسته اول (فلاسفه و دیگر عالمان نظر فکری) همواره تا وقت مرگ ذهنشان در تکاپوست و نمی توانند بر موضعی متوقف شوند و چون این گونه زیست می کنند، همین گونه نیز در آخرت حیران هستند (توجه شود که این نگاه ابن عربی ذم اهل فکر نیست، بلکه توصیف چگونگی حال آنهاست). علتش این است که هیچ دلیلی نیست مگر در آن دخل (عیب) و شبهه ای است و دلیل تمام که برای همه یقین آور باشد، نداریم، حتی برای خود شخص نیز این دلیلش دستخوش تغییر می شود، زیرا عالم خیال گسترده است و دلایل مختلف و متضاد را هم می تواند بپذیرد (ما من دليل إلا و عليه عنده دخل و شبهة لاتساع عالم الخيال).
اما دسته دوم یعنی اهل الله در این حیرت علم بالله از اهل نظر فکری کورترند، زیرا آنها با امر عظیمی مواجهند که نه حصر و نه ضبط می پذیرد و مُشت پُرکن نیست (فليس في اليد منه شي ء). او چیزی نیست مگر اینکه در هر تجلی مرئی است، در تجلیات نیز تکرار نیست تا بتوان امری کلی فرض کرد. تنها به نظر ابن عربی کامل کسی است که خداوند را به شکل معرفت آفتاب پرست بشناسد، یعنی او را در رنگ ها و شکل های مختلف بشناسد. بنابراین اهل الله در همین دنیا، معرفت آخر برایشان حاصل شده است، زیرا در همین دنیا نیز کورند و از سبیل رسیدن به امری که بتوان بر آن دل مطمئن کرد، خارج اند (أعمى و أضل سبيلا) زیرا اصلا ورای تجلیات نه چیزی هست و نه چیزی تصور می شود که بتوان به آن علم آورد.
نکته: علم به نظر ابن عربی با سعادت که نتیجه بصیرت است متفاوت است. زیرا وقتی کسی به علم دعوت می شود، چه اهل نظر فکری باشد، چه اهل الله و عارف باشد، جملگی به حیرت دعوت شده اند، زیرا حقیقت هیچگاه به چنگ نمی آید و عارف و فیلسوف جملگی بازنده هستند. از این رو ادعای علم داشتن یا سوفیست بودن مساوی با آن چیزی است که ما سفسطه می خوانیمش.
متاسفانه این مطالب نوشته می شود و انگار در این فضای پرآشوب دخلی به من و شما ندارد!