نیایش فیلسوف

خرید بک لینک

فرق عمده بین نگرش فلسفی و نگرش عُرفی این است: آنکه هنوز -به گفته ارسطو- در فطرت نخست است، امور را تصادفی می بیند. هر چقدر از این دید تصادفی خارج شود، وجه عقلانیش فربه تر می شود. یادم هست در کودکی چقدر زجر می کشیدم گمان می کردم عده ای نورچشمی اند و همینطوری الله بختکی چیزی به آنها می رسد. آنها سعادتمند واقعی بودند. هنوز برخی دوستان بر این گمانند و زندگی خود را بر سَرِ این گمان می کاوند.

جرقه مطلب با شعر فرزدق در ثنای امام سجاد (ع) رخ داد. گوینده آخرِ داستان نوشت: فرزدق را خواب دیدند، گفت: به بهای این شعر مرا آمرزیدند. داستانِ تکراریِ «خواب و آمرزش» که حداقل در دوره ای از زندگی ما و گذشتگان نقش کانونی ایفا می کرد؛ چه می شد ما بمیریم، ما را به خواب ببینند و از خُرجینِ اعمال یک سیب درشت قرمز در بیاورند که در تاریکی یک کوچه از روی اخلاصی اتفاقی به کودکی گرسنه داده ام! یا دو رکعت نماز، وای دو رکعت نماز که باز از روی اخلاصی اتفاقی تأیید شد و بقیه از روی ریای همیشگی رد شد.

در این تیپ داستان ها قرار است حوالتِ سعادتِ ما از جایی الوهی رقم بخورد و همیشه هر انسانی، برای یک لحظه هم شده به دریای بیکران هستی حق متصل می شود و به خاطر همین اتصالِ خالص با حقیقت اجر می گیرد و بر صدر می نشیند. انگار همه انسان های سعادتمند، جز اولیاء الهی که متصل به دریای وجودند، لمحه ای توانسته اند گردن درازی کنند، سری در عالم ملکوت و به یُمن این سرکشی در حریم ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوتی، جواز ورود به عالم قدس را بگیرند.

نگاه فلسفی با این «اتفاق اندیشی ها» سر سازگاری ندارد. فرزدق اگر شاعر قابلی نبود و دلش در گرو معارف اهل بیت، نمی توانست فی البداهه این چنین قصیده سُرایی کند. این فرزدق سالهایِ سال دلش را در کارگاه شعر و احساس تلطیف کرده بود تا بتواند در این لحظه بجوشد. از درون که بنگریم، نه اتفاقی در کار است و نه عنایتی بی حساب و کتاب به کسی! یک خروار تجربه و احساس و عشق و خون دلِ شاعر، پشت آن خفته است. نگرش سنتی دوست دارد عده ای را در ابتدا بدون تعلیم ادب و تربیت (داستان های نحوه تعلیم و تربیت بزرگان اسطوره ایست، اگر هم مطلبی روایت شد و برای زندگی و تعمیق تجربه مناسب بود، اندک و تبدیل به شیوه زندگی نشده است)، انسان های برگزیده و اولیاء الهی بداند که در ذیل نَفَس قدسی آنها می توانند برخی از این خسّ و خاشاک با تأکید بیشتر به خس و خاشاکی خود گُل کنند و البته بیشتری آنها خشک می شوند.

چه سالهای بسیاری که بدون کار و کوشش منتظر بودیم تا نفحات قُدسی بر ما بوزد و ما را به حریم قدس رهنمون شود. چقدر «ان فی ایام دهرکم نفحات ... » می خواندیم و در ایام عمرمان هیچ نفحه ای نوزید. هنوز هم مردمان کشورِ بلند آوازه ما ایران در بند شانس و اقبال هستند و به دنبال یک توفیق و بخت اتفاقی تا در زمینۀ کسب و کارِ خود جهشی بی کوشش بزنند. کیست که در اطرافش ندیده باشد بخت آزمایی را یا افراد سودجوی که با دلالی، سودهای کلان می دهند و در آخر خود را عموماً در ورطه ورشکستگی و دلدادگان را در ناامیدی می افکنند?!

نیایش فیلسوف، نیایش عالم و شاعر، ذره ذره خون دل خوردن است، نه انتظار اینکه شاهین بلند پرواز اقبال، شاید روزی کوتاه پرواز کند و فرّ ایزدی را بر سر من فرود آورد. شاهین اقبال همیشه بلند می پرد و بر سر بلندپروازان می نشیند. بلندپروازانی که زخمِ آزمونِ کوتاه-پروازی را خورده اند و به «تجربه» آزموده اند که چگونه بلند بپرند. تقریباً که نه تحقیقاً آنان که تجربه زیسته در کاری دارند، موفقند. زندگی خوب، زندگی واقعاً زیستنی، نه به ثروت و دولت اتفاقی، بلکه به دلی خوش و راضی و امیدوار است. آنکه زیستن نداند، نه به ثروت و نه به دولت خوشدل است و مایۀ بدبختی و کسالت خود و دیگران می شود. اما آنکه اندوختۀ تجربه اش به اندازه قابل قبولی رسید، آماده است با یک جرقه شعله ور گردد و برای خود و دیگران نورافشانی کند. دلیل او ذاتی است و به ذاتش والاست، هرچند در تمام عمر این جرقه در نگیرد، در درون به شعلۀ تجربه اش دلگرم است. چه چیز والاتر از اینکه انسان از خود راضی باشد! چه چیز دلگرم تر از اینکه چراغت بیفروزد و خود و اطرافت را روشنی بخشد.

باید حقیقت دسترس پذیر باشد و انسان بداند که با تلاش و کوشش و کسب تجربه می تواند به آن برسد، وگرنه حقیقتی که خارج از دسترس انسان باشد و متوقف بر امری بیرون از ذات او عقلاً درک نمی شود. فیلسوف تنها حقیقتی را می فهمد که در بسط وجود نفسش معنابخش باشد. نیایش فیلسوف بسط اوست. او با حرکت ذاتش به سوی حقیقت، نیایش می کند. برای او شانس و بخت معنا ندارد، وقتی «علیّت» پشت قضایاست.

ما به نیایش فیلسوفانه نیازمندیم و نه انتظارهای عارفانه! داستان های عرفانی جذابند. انگار دفعتاً از آسمان بر زمین، چیزِ قلمبه ای می ریزد. عارف شطحیاتی می گوید که در آن سیر تجربیات عرفانی او دیده نمی شود. داستان های عرفانی این توقع را به وجود می آورد، باید در توهم منتظر ماند تا عیسایِ وجودت در بکارت زبانش سخن بگوید. چقدر این «داستان سیب» مرد افکن است. تمام زندگی در گروِ سیبی است که ناگاه به کودکی می دهد. این سیب، ناگهانی بر ترازوی اعمال می نشیند، در برابر تمامی اعمال ناصواب دیگر! و این سیب سنگینی می کند و فرد سعادتمند می شود. وقتی جامعه ای این داستان را پذیرفت کارش ساخته است. می نشیند و می نشیند و می نشیند در آرزوی روزی که «سیبِ من» بیاید. پس باید بماند تا صبح دولتش بدمد!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 18:28 توسط مهدی صدفی |
هستی ابن عربی...

ما را در سایت هستی ابن عربی دنبال می‌کنید

برچسب: نیایش,فیلسوف, نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:29

صفحه بندی